تخم مرغ شانسی…
پیرو پست قبلی... مادر زنگ زد و کلی حرف زدیم از جاهای مختلف، خواهرها هم بودند...
دیگر گشنه هم نشدم و نیازی به شام نیست. نهایتا با یک سیب امروزمان (امشبمان) هم خواهد گذشت...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 1:12 توسط صادق
|
امیدوارم هیچ کس از این وبلاگ دیدن نکند. موفق باشی و می شوی. یا علی