Explainable AI…

آهنگ چاوشی دارد پخش می‌شود. آهنگ‌هایی که اینروزها دارد بیشتر پخش می‌شود. هنوز شام نخورده‌ام. نمی‌دانم اصلا شام بخورم یا نه. نهار را مثل خیلی از روزها ماهی خوردم، با سیب زمینی های آبپز کنارش... امروز بد نبود، اما نمیدانم چرا بعد از میتینگ با رجی‌الله انرژیم پایین آمد... استرس گرفتم... می‌گفت تا آخر ماه بهتر است تمام شود... من هم که حوصله این ‌کارها را ندارم... نه تنها حوصله‌ای نیست، بلکه کارهای خودم هم آنقدرها هست که خسته کند و نگذارد تمرکز کنم به کاری که رجی‌الله می‌خواهد... حالا من اسلایدها را برایش آماده خواهم کرد... شاید یک آخر هفته‌ای کامل وقت بگذارم و احتمالا بیشتر از یک آخر هفته لازم باشد...

زندگی در گذر است. اگرچه دارد بیش از پیش فرسایشی می‌شود... امیدوارم سامراسکول دانمارک ردیف شود و یک تنوعی هرچند کوتاه و محدود ایجاد کند... هرچند نیم نگاهی هم به تابستان دارم... باید کم‌کم تصمیم بگیرم کی و چگونه بلیط بخرم...

توکل بر خدا...

Reviewer 2…

فعلا که قهرم... اگرچه شاید او اصلا قهر نیست... هرازگاهی ناخداگاه صدایش می‌زنم، یادم می‌رود که قهرم...

گاهی وقت‌ها اوضاع آنقدر هم طوفانی نیست که فکر می‌کنم... این را چند دقیقه پیش داشتم فکر می‌کردم، در یک شرایط تا حدودی (کاملا) منطقی، بعد از همان چیزی که این روزها خیلی دارد با تصمیم خودم اتفاق می‌افتد، که نباید بیافتد...

تبعیدگاه…

امشب با خدا یکهویی دعوایم گرفت... دعوایی اساسی و به شدت نادر... هنوز هم با خدا دعوا دارم... دیگر از حکمت‌هایش هم اصلا سر در نمی‌آورم... حتی تسبیحی را هم که بیشتر از دوسال بود جلوی چشمانم آویزان کرده بودم، برداشتم انداختم روی طاقچه... تا اطلاع ثانوی ماجرا همین است...