آقای شیری…
وقتی از دانشگاه برگشتم خانه حدودا ساعت ۵ بود... دراز کشیدم روی تخت. داشتم به دوتا مقاله ای که حدیث فرستاده بود فکر می کردم... خوابم برد... وقتی بیدار شدم ساعت حدود ۶.۵ بود... بسیار عجیب دلم پفک و به طور مخصوص کرانچی خواست. این میل خیلی شدید بود تا جایی که پاشدم لباس هایم را پوشیدم و رفتم فروشگاه و کرانچی فلفلی خریدم... اگرچه چند خرید دیگری هم کردم... شام را هم با همان کرانچی، چایی با بسکویت و یک سیب سپری کردم...
پس از رد و بدل شدن چند ایمیل، بلاخره قرارشد اسم بستون هم در مقاله آورده شود. حالا کی قرار است جاوید مقاله را سابمیت کند هم خودش ماجرایی دارد. اصلا بخشی از استرس های این روزهای من همین چیزهاست. با اینکه قرار گذاشته ام اهمیتی ندهم ولی باز نمیشود...
امیدوارم همه چیز طبق برنامه پیش رود. یا طبق برنامه پیش می رود یا طبق برنامه مجبور خواهم کرد پیش برود..
خلاصه توکل بر خدا...
امیدوارم هیچ کس از این وبلاگ دیدن نکند. موفق باشی و می شوی. یا علی