احمدی...
هرچند این روزها اتفاقاتی در زندگیم می افتند و خبرهایی شنیده می شوند که خوشحال کننده هستند اما هیچکدام از آن ها احساس میکنم که من را خوشحال نمی کنند. همین آفرهایی که رسمی و غیر رسمی از چپ و راست می بارند انگار اتفاقاتی معمولی هستند که براحتی از کنارشان می گذرم و شاید تنها نیم نگاهی داشته باشم به این اتفاقات تا کارهایی را که برای مراحل بعدی لازم است را دنبال کنم... شاید قبلا یکبار این ها را تجربه کرده ام و دیگر برایم جذاب نیست... شاید هم مراحل بعدی آنقدر مبهم و پر دست و انداز و طولانی هست که حتی فکر کردنش جایی برای خوشحالی باقی نمی گذارد... شاید دل کندن از اینجا و مادر و رفتن به دوردست هایی که دیگر آمدنش مشخص نیست دلیل مهمتری باشد که خوشحالیش را خنثی میکند... اما هرچه که باشد میدانم که دست های پشت پرده خود دست به کار شده است و مراحل بعدیش را هم خودش ردیف خواهد کرد... شاید آن خوشحالی درونی هنوز زود است که از راه برسد و باید همچنان منتظر بود... هرچند امیدوارانه...
امیدوارم هیچ کس از این وبلاگ دیدن نکند. موفق باشی و می شوی. یا علی