محسن...
نمی دانم چرا دیگر نمیتوانم با گوشی اینجا بنویسم... حالا هم هوس نوشتن کرده بودم و لب تاب را از خواب بیدار کردم... خب معلوم هست با این لب تاب حرف p را نمیتوانم تایب کنم... حالا بجای p از همان ب استفاده می کنم...
برای سومین هفته متوالی این آخر هفته هم قرار است سری به استکهلم بزنم... هفته بیش خیلی از ابهامات که در ذهنم داشتم مبهم تر شدند... و چه بسا همین مبهم ها مرا از ورود به داستان و سرنوشتی مبهم تر منصرف کنند. خیلی چیزها عادی نیست... حداقل از نظر من و از نظر آدم هایی که صحبت می کنم عادی نیست... این غیر عادی بودن عادی نیست.
امروز تعطیل بود... برای خارجی ها کریسمس بود... برای من نشستن در خانه و کار کردن... این روزها کار بسیار است اما تلاش می کنم کم کم بار کار را سبکتر کنم... اگر چه کارهای جدیدی هم خب در راه است... نشته ام روی تخت... آهنگ علیرضا قرباتی دارد بخش می شود و منی که در تنهایی های خودم سیر می کنم... علیرضا قربانی می گوید: من برای شهر دلتنگی باران خواستم... می گوید: من از آنی که تو در من ساختی ویرانترم... من به دستان تو بل بستم به زیباتر شدن... از تو میخواهم از این هم تنهاتر شدن... خلاصه این علیرضا قربانی خیلی چیزا ها می گوید. می گوید: هیچ کس حال من دیوانه را بهتر نکرد...
خلاصه مش ممدصادخ حواست به ماجرا باشد...
امیدوارم هیچ کس از این وبلاگ دیدن نکند. موفق باشی و می شوی. یا علی