رنگ خورشید...

یکسال گذشت از 31 شهریور 90، روزهایی که در انتظار گذشتن بودم تا سربازی فرا رسد، پدر بود، بیکاری، حرف ها فقط حرف بود، 91 هم نصف شد، با همه بدیهایش، با همه دلتنگی هایش، با همه گریه هایش، با همه شک و تردید هایش، با همه دلبستگی هایش، با همه استرس هایش، با همه تلاش هایش، با همه ساعت هایی گذشت که پشت کامپیوتر بودم برای ادامه راه، 6 ماه رفت، با یک اتفاق بد، پدر رفت، پدر... آقا...

این راه ادامه دارد، ادامه دارد تا انتها، انتهایی که می تواند زیاد دور نباشد، می شود با خدا بود، زیبایی، دانایی، نیکویی...

بوی پاییز

می گفت من دو دفتر دارم، یکی دفتر مشق، یکی دفتر خاطرات، می گفت دو جاده دارم، یکی جاده رفت برگشت، یکی جاده خاطرات، می گفت دو آلبوم دارم، آلبوم عروسی، آلبوم خاطرات، افشین را می گویم، همان که بی خبر می خنداند، همانی که دلش برای بچه ها تنگ شده، بچه های کوچه، همیشه دلش برای گذشته تنگ است، همیشه برایش نوستالژی شده است، با دنیا به این قشنگیووو... حال می کرد...

5 ماه...تجربه...عبرت...درس...

انتظار نداشتم، امروز خوب پیش رفتم، شاید یک ربع از کارم باقیست، مهدی خوشش می آید، هرچه سریعتر، خوشش آمدنش بیشتر، محمد رضا طوری حرف زد که انتظار داشتم، دعا می کردم بدتر از اینها بگوید، مسخره کند، من تلاشم بیشتر می شود، این برای من خوب است، استاد شدن یا نشدن فرقی نمی کند، حالا ادامه ماجرا خواهی دید چه می شود، ادامه ای که دور نیست.

DeadLine

ترم یک 1 کارشناسی ارشد، ترمی که اول کار فکر می کردیم آخر کار است، هنوز اول کاریم با 2 ایده خوب و 1 ایده خام، باید روی جمالی و عفت پرور کار کرد، نتیجه می دهد، باید کار کرد، از دور نوری دیده می شود، روزنه ای که آن سویش تاریک نیست، همه چیز طبق برنامه پیش می رود، کم کاری های قبل باید جبران شود، هدف از روزنه پیداست ...

خواهر...

خوب بود، لااقل گیم دو روز است تعطیل است، گناه تکراری وجود ندارد، دو روز است، فکر بی دلیل کمتر شده است هر چند کم اما خوب است، گفتن دیگر لازم نیست، عوض شد، نظرم را می گویم.

طاقت بیار میشه شنید خندیدن دلخواه رو          تو زنده می مونی رفیق طاقت بیار این راه رو

دور خیز!

تغییر، اصولی، اساسی، باید کرد، تغییر، اگر نمی ترسیدم چه می کردم؟، سالهاست تکرار می شود، رفتار های تکراری، گناه های تکراری، عبرت گرفتن تعطیل است، چرا نباید گرفت؟، عبرت را می گویم، همه چیز هدایت را می کند، باید با او همگام بود، باید با او حرکت کرد، با یاد او، با نام او، با حس او، با خدا...

از گیم شروع می کنم، یکجا، یکهو، از بی دلان شروع می کنم، یکجا، یکهو، از گناه شروع می کنم، گناهی که سالهاست دست بردارش نیستم، یکجا، یکهو، امروز پیام گرفتم، پیامی که می گفت باید تغییر کرد، تغییر، برای پرش لازم است، برای بزرگ شدن، برای رسیدن به هدف لازم است، شروع می کنم، هرچند سخت باشد، آزار دهد، دلتنگ کند، شروع می کنم، راستی خدا کافی نیست؟!...

صبر لازم است...

ویرایش تمام شد، با اعصاب خورد کردن هایش، عفت پرور تشکر کرد، اینبار دستور نداد، خیالم راحت شد، کم کم دارد تکلیف این ترم تمام می شود اما اندکی دیر، 12 شهریور روز ارائه سیستم عامل، خدا بزرگتر از آن است که فکرش را می کنم، اصلا نمی توانم فکرش را بکنم، بزرگیش را می گویم، خدا را می گویم. امروز دم در دعوا بود، یکی زد سر یکی را داغون کرد، خون آمد، فکر کنم ابرویش ترکید. مقاله های سیستم عامل تمام شد، یعنی بیشترش، مشکل مراجع است، و رجوع، آن هم تمام می شود، به زودی، شاید فردا، شاید پس فردا، انشاالله. کم کم سر خلوت می شود، اما ترم در راه است، ترم 2 کارشناسی ارشد، ولی سر خلوت است فقط یک فکر که باید به زودی بمبارانش کنم، بمب افکن بزنم در فکرم، راحت، فقط خودم باشم با خودم، با اهدافم، با کارهایم، با دلبستگی هایم، با خدایم...