رنگ خورشید...
یکسال گذشت از 31 شهریور 90، روزهایی که در انتظار گذشتن بودم تا سربازی فرا رسد، پدر بود، بیکاری، حرف ها فقط حرف بود، 91 هم نصف شد، با همه بدیهایش، با همه دلتنگی هایش، با همه گریه هایش، با همه شک و تردید هایش، با همه دلبستگی هایش، با همه استرس هایش، با همه تلاش هایش، با همه ساعت هایی گذشت که پشت کامپیوتر بودم برای ادامه راه، 6 ماه رفت، با یک اتفاق بد، پدر رفت، پدر... آقا...
این راه ادامه دارد، ادامه دارد تا انتها، انتهایی که می تواند زیاد دور نباشد، می شود با خدا بود، زیبایی، دانایی، نیکویی...
امیدوارم هیچ کس از این وبلاگ دیدن نکند. موفق باشی و می شوی. یا علی