تبليغاتX
وقت بیداری
وقت بیداری وقتی است که همه خوابند

همه از دنیا حرف می زنند، از مال، از پول، عده ای افسرده اند، عده ای دیگر عصبانی، قلبم درد می کند، من خائن نیستم، پدر رفت، یادش بخیر، وقتی دوچرخه پنچر می شد زود پنچر می گرفت، کفشهایم خاکی شده اند، اگر پدر بود کفشهایم همیشه واکسی بود، وقتی سر برج می شد به من یواشکی می گفت برو سایت ببینیم چقدر حقوق داده اند، وقتی فوتبال می دیدم زود عینکش را بر می داشت، در صندلیش می نشست، از هیچ یک از اخبار ها رد نمیشد، همیشه به من افتخار می کرد، وقتی پدر بود هر بار که از اردبیل می خواستم بیایم در راه به من زنگ می زد، نگران می شد، توصیه هایش زود به حقیقت پیوست، برادر خطرناک است، همیشه می گفت من پاکم، هیچ گناهی نکردم، پدر خوب بود، عالی، سهم من از پدر فقط 22 سال و پنج ماه بود، کمترین سهم، سهم من است.

این اولین باری است با یک فرد چنین دوست می شوم، تجربه ای جدید، پیام ها همه اش ورور است، نامفید، باید بیخیال شد، شاید بزودی...

گیرم که ز دانه خوشه خیزد         در قالب صورتش که ریزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 0:54  توسط صادق | 

از پس جمالی هم برآمدیم، باران میبارید، رعد و برق، تگرگ، شیخ یس می خواند، یاد پدر افتادم شدید، اگر می شد همین الان می رفتم سر خاک، کلاس NS2 نصفه کاره ماند، آمدم هیرو، جو گرفته بودشان، بچه های گرمی تا حالا که عالیند، آدم ها خطرناکند، مگر می شود همزمان به دو نفر یا نمیدانم شاید بیشتر، هم SMS زد، اعتیاد انواع گوناگون دارد، شاید این یکی خطرناک تر از بقیه است، شاید به روش غورباقه آرام پز آدم را از پا در می آورد، می گویند ریه اش عفونت کرده، کاش زود خوب شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/16ساعت 0:58  توسط صادق | 
 

۲۲ فروردین ۹۱، روز خداحافظی با پدر، پدر رفت، روحش شاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/07ساعت 0:39  توسط صادق | 
یکهو خیالم راحت شد، بعد از نماز بود، شاید نماز به من آرامش داد و خواندن چند از آیه از سوره کهف، ناراحتیم، همه، نگران، سست، بی انرژی، حتی حوصله غذا خوردن هم نیست، خدایا تو قادر و توانایی، پدر خوب می شود، این را امشب فهمیدم.



ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن              این سر شوریده باز آید به سامان غم مخور


+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/19ساعت 23:23  توسط صادق | 

فردا به نظرم روز مهمی است، روزی که شاید خیالمان را راحت کند، از مرداد یعنی روزهایی که داشتم دفترچه خدمت رو ارسال می کردم همینطور خیالم راحت نیست، یک استرس پنهان دارم، از همان روزهای اول، بعد از خدمت هم پدر ناراحتمان کرد، خدایا خودت کمک کن، خدایا انشالله عمل پدر هم به خوبی و خوشی و سلامتی تمام بشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/14ساعت 23:1  توسط صادق | 

پدر در CCU، مادر نگران، مادر بزرگ حالش بدتر از قبل، رفته بودم بیمارستان، پیش پدر، مرا نصیحت می کرد، به من توصیه می کرد، در CCU دلش گرفته بود، کاش موبایلش را می بردیم پیشش، پکر است، به همه چیز فکر می کند، مادر را می گویم، خدا کریم است، اما من ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/09ساعت 23:32  توسط صادق | 

امروز یکهو حالم گرفت، نمی دانم چرا، شاید به یاد گذشته، 5 روز تمام از 91 هم گذشت، سه روز دیگر تولد وبلاگ هست، چه زود وبلاگم وارد سومین سالش شد، امروز وقتی در گیم نت نشسته بودم حالم گرفته بود، شاید زندگی در حال حاضر عادی نیست، شاید تقصیر VPN است، شاید تقصیر  190 KB سرعت دانلود است که دائم حالم را می گیرد، شاید دوباره وحدتم دچار مشکل شده است، امروز برادر زن برادرم از اردبیل آمده بودند برای عیادت، برای عیادت پدر،  نیم ساعت بیشتر نبودند دوباره آن همه راه را برگشتند، شاید این هم به نظرشان یک ترفند باشد، امروز وقتی می خواستم بروم بیرون، نمی دانم چرا دلم نمی خواست بروم، میهمان داشتیم، همان فامیل همیشگی، دختر خاله مادر، و یک حس از رده خارج شده، شاید همین حس از رده خارج بود که حالم گرفت.

می دانم که خدا با من قهر نیست، باید قدم برداشت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/06ساعت 1:37  توسط صادق | 

یادم هست 29 اسفند 89، عجب روزی بود، دعوا سر شلوار، ماجرای سبزه، امسال 29 اسفند در خانه بودم، چند باری رفتم عابر بانک، کار داشتم، گیم نت بسته بود، داشت کوچ می کرد، چند متر آن طرف تر به یک جای بزرگتر، برف ها را پارو می کردم.

سال 90 هم رو به اتمام است، با سرعتی ثابت، امسال سال تجربه ها بود، اتفاق های زیادی رخ داد، 90 با همه حساسیت هایش گذشت، خیلی سریع گذشت اما با سرعتی ثابت، یادم اقتاد روزی را که حتی مجاز هم نشده بودم، کنکور دولتی را می گویم، یادم اقتاد روزی را که برای تصویه رفته بودم سبلان اما کار گیر داشت، یادم افتاد روز هایی را که روزه بودم و فقط نذر می کردم، یاد روز هایی می افتم که فقط استرس می کشیدم و به امید اینکه شاید زنجان قبول شوم، یاد روزی می افتم که با برادر رفتیم زنجان شب ساعت 3:5 بود، جاده عجب خلوت بود، گواهی رانندگی را هم گرفتم، دفترچه خدمت را هم ارسال کردم و 1 آبان که روز خوبی نبود، روز اعزام، ولی 30 مهر یک روز غم انگیزتر و دلتنگ کننده بود، 1 آبان گیر یک دستشویی بودم و به دنبال کیوسک تلفن در بیگلری، زنجان هم قبول نشدم، حتی تکمیل ظرفیت هم نشد، رفتم بیگلری، گردان امام حسین، گروهان جهاد 2، فرزانه، سعیدی،  دوستان خوب، بازی مافیا، رژه هایی که همه در انتظار یک خیلی خوب بودیم، طی نخی، روزی که تقسیمات را خوانند داشتیم می آمدیم خانه، فرماندهی انتظامی تهران بزرگ، یک شب سخت، 7 دی 90، در نماز خانه، بلاتکلیف بودیم، راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ، حوزه ریاست، معین، منصور، تایپیست،24 ساعت بازداشت، 1 ماه اضافه خدمت، لاین ویژه، سیستان و بلوچستان، اگر زود کار تمام می شد می رفتم کافی نت، برای چک کردن ایمیل یا ساختن مقاله ای برای دانش و کامپیوتر یا الهی قمشه ای، وقتی وارد سایت همایش دانشگاه رود سر شدم، Accept شده بود، افراز از ارائه من خوشش آمد حال کرد، گفته بود بعد امتحانات یک جلسه پژوهشی داریم اما تا الان که خبری نشده، دانشگاه پیام نور تهران هم قبول شد اما دانشگاه کرمانشاه سطحش بالا بود، در جستجوی مرخصی بودم، 7 روز گرفتم و خبری که من را خوشحال کرد، من می دانستم که یک اتفاقی می افتد، می دانستم که دعایم، نذرم بی جواب نخواهد ماند، دانشگاه آزاد گرمی قبول شدم.

90 با همه سختیهایش یکی از بهترین سالهای زندگی ام  بود، تصویه دانشگاه، قبولی در ارشد، قبول شدن مقاله در دو همایش داخلی، 4 ماه و 2 روز خدمت، خدا را شکر.

91 هم آمد، سالی که فقط باید پژوهشی فکر کرد، تلاش واقعی، درس خواندن واقعی، سالی که شاید اعتبارت را مشخص کند، توکل بر خدا.

خدایا شکرت بابت همه چیز، هر چه تو صلاح بدانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/01ساعت 2:39  توسط صادق | 

همه دارند نظر می دهند، مادر بزرگ باز حالش بد شد، و باز سکته کرد، اینبار قلبی، باز مادرم کارش سخت شد، یکی می گوید خوب می شود، یکی می گوید حالش بد است و شاید ... ، اما من معتقدم که درست می شود و باز سرحال می آید اما هیچ تضمینی نیست و هیچ کدام از ما حتی  از یک ثانیه بعدمان خبر نداریم چه برسد به نظر دادنمان...

15 روز بود می دویدم و شاید باز بدوم، از تهران آمدم خلخال، رفتم اردبیل، بعد برگشتم خلخال، شب بود، مثل همیشه جستجو می کردم جمله ای با عنوان « تکمیل ظرفیت مرحله دوم کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد»، وارد سایت گرمی شدم، وقتی اسمم را مشاهده کردم، نمی دانستم چکار کنم، آرام اما با هیجان گفتم قبول شدم، گفتم مامام قبول شدم کارشناسی ارشد دانشگاه گرمی، کار را شروع کردم از همان فردایش، پنج شنبه با اینکه مرخصی بودم، رفتم تهران گواهی اشتغال بخدمت گرفتم، برگشتم خلخال، شنبه بود به سمت گرمی حرکت کردم، نامه را گرفتم، یکشنبه مرخصی تمام شد و دوباره رفتم تهران، هیچ کس نمی دانست، در حوزه ریاست به من می گفتند، یک سال با مایی و من هم در دلم به ریششان می خندیدم چون تا چند روز بیشتر آنجا نبودم و باید می رفتم، نامه را الهام آورد و من هم دنبال کار ترخیص، دو روز طول کشید، از مطهری تا آزادی برای باطل کردن دفترچه، کار تمام شد و دوباره پنج شنبه، با الهام برگشتم خلخال، یک شنبه دوباره به سوی گرمی، دوباره برگشت به خلخال، کار تمام نشده بود باید دوباره سه شنبه می رفتم گرمی، رفتم و نصفی از کار دوباره ماند، و من هر روز بدنبال تماس با نظام وظیفه گرمی برای پیگیری کارم، تقریبا تمام شده است و فقط  یک نامه باید از نظام وظیفه گرمی گرفت و داد به دانشگاه، انشا الله که این هم با توکل به خدا و یاری او انجام می شود، خدا را شکر بابت چیزی که قدرت گفتنش را ندارم، و می ترسم خیلی کم گفته باشم، خدایا شکرت.

 حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار                        تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/13ساعت 22:18  توسط صادق | 

سلام، امروز 22 بهمن 90 بود، امروز پست بودم، میدان فردوسی، تجربه خوبی بود، خیابان را هم تجربه کردم، دیگر ترسی از خیابان ندارم البته این را هم بگویم که قبلا هم هیچ ترسی از خیابان نداشتم، امروز خوب بود، کاش که بچه ای که گم شده بود، خانواده اش را پیدا کند، انشالله.

این روزها استرس کم شده است، سایت Gmail هم باز نمی شود، دیگر از ستوانیکم و همدستانش نمی ترسم، چون خودم را کوک می کنم با سوره ناس، این روزها کارت ورود به جلسه کارشناسی ارشد هم آمده است و من به دنبال ترفندی برای مرخصی چند روزه، این روز ها احساس می کنم کمرم درد می کند، مقصر تخت ناهموار است، کاش همین روزها آن اتفاق بزرگ بیافتد.


باز گردد عاقبت این دم               بلی


توکل مطلق بر خدا



+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 19:41  توسط صادق |